پارت بیست و یک :

با کنجکاوی به نیم رخش زل زدم.
نیم نگاهی سمتم انداخت و دستم را محکم‌تر گرفت!
ـ می‌تونی همرام بیای؟!
پلکی زدم و جا خورده نگاهش کردم.
ـ من؟!
تک خنده‌ای کرد و خجولانه به پشت گردنش دست کشید.
ـ نباید انقدر زود وا بدم مگه نه؟
با استیصال نیم نگاهی کرد و از روی تاسف سر تکان داد:
ـ شاید باید یکم خوددار باشم، هنوز یه روزم از رابطمون نگذشته ولی… .
سرش را پایین انداخت و زمز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ۰۰۰۰

    0

    غم ها اندازه خود آدمن ؛ نه تنگن نه گشاد.همونجور که دیبا دقیقا اندازه رستار هست. نکنه دیبا غمه برای رستار یا برعکس؟

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    شایدم هر دو برای هم غم باشن، نه؟ :)

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    0

    ببخشید ولی غم جفتشون به منم سرایت کرد نمیشه یکم اتفاقای خوب طول بکشه؟؟؟افسردگی نگیرم یه وقت😂💔 عین یه کبک که کله اش تو برفه نشم از شدت افسردگی؛ من جوونم کلی آرزو دارم هنوز😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    نگران نباش کلی اتفاق های خوب قراره بیفته🥰

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    0

    ماها برای چیزای که نمیخواستیمم جون کندیم رستار چیزایی که میخواستیم که بماند...(چیزایی که میخواستیم)صرفا پودر شدنشون رو جلوی چشمامون تماشا کردیم

    ۳ ماه پیش
کپی شد!